محمدحسين ناصر الشريعه

135

تاريخ قم ( فارسى )

بعد از آن فرزندان عجم بزرگ شدند ، نظر كردند در عبد اللّه و احوص و فرزندان ايشان و كار و شغل ايشان هر روز قوت زياده‌تر و شوكت و عظمت متضاعف و عدد بيشتر مىشد و ضعيت‌ها و املاك متملك مىشدند . فرزندان عجم چون چنان ديدند با خود گفتند كه اگر اين قوم عرب بر اين شوكت و دولت بمانند بدين ناحيت غلبه كنند و به دست فرا گيرند و زمام اختيار از دست ما بكشند ، اگر ما تدارك قصه خود با ايشان نكنيم و فرصت غنيمت نشمريم هلاك شويم و برافتيم . پس اتفاق كردند كه عرب را از اين ناحيت بيرون كنند ، و اين معنى عجم را در وقت غيب احوص از قم و رفتن او به اصفهان روى نمود و عدم حضور او غنيمت دانستند . پس پيغام فرستادند به عبد اللّه كه ما شما را نمىخواهيم و نمىخواهيم كه شما به ناحيت ما متوطن باشيد ، از اين ناحيت بيرون رويد . عبد اللّه جواب داد ايشان را كه چه‌چيز از ما صادر شده است بر خلاف ارادت و دلخواه شما ؟ ما را از آن آگاه كنيد تا از آن برگرديم و بر حكم شما در آن فرود آئيم . عجم گفتند كه ما همسايگى شما مطلق نمىخواهيم ، از همسايگى ما انتقال كنيد و برويد . عبد اللّه ديگرباره رسول خود را بديشان فرستاد و پيغام داد كه ميان ما و شما عهدى است و ايشان را از عاقبت شكستن آن عهد بسى تحذير كرد و تخويف نمود . ايشان متعظ نشدند و متنبه نگشتند و بدعهدى و شر و اذا زياده كردند و گفتند اگر شما به ادب و حرمت از ناحيهء ما بيرون نرويد ما شما را به قهر و جبر و اكراه بيرون كنيم بعد از آن كودكان و ديوانگان و بىخردان را تعليم كردند و بر آن داشتند و بفرستادند تا سنگ و نجاست در سراى عبد اللّه مىانداختند و بر او سفاهت مىكردند تا عبد اللّه از آن به تنگ آمد و از سراى خود به قريهء فرابه نقل كرد و از اهل عجم درخواه كرد كه آن‌قدر مهلت و اجل بدهند كه احوص بيايد ، او را مهلت دادند . پس عبد اللّه نامه نوشت به احوص و او را از غدر اهل عجم و نقض عهد و پيمان و بى حرمتى و سفاهت كردن ايشان بر او خبر كرد و آگاهى داد . چون احوص از اين واقف شد به شتاب و تعجيل از اصفهان بيامد . چون بدين ناحيت رسيد عبد اللّه را ديد به قريهء فرابه فرود آمده بود و ديده‌بانان و جاسوسان را برگماشته ، عبد اللّه قصه‌اى كه ميان او و اهل عجم رفته بود به احوص بازراند ، گفت اين از خيانت توست بر من كه تو مرا به اكراه بدين مقام و بدين ناحيت بازداشتى تا به من اين همه خوارى و استخفاف و بىحرمتى برسيد . چرا نگذاشتى كه